skip to main
|
skip to sidebar
راهبه ی بدنام
نکته بسیار و واژه ها کوچک ، حرفهایی نگفتنی دارم
آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را
اگر که می بارد بر چتر آبی تو
و چون تو نماز می خوانی
من خداپرست شده ام
سهشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۹
(44)
من چه بیهوده برای آش سرد تو، کاسه ی داغ بودم.
شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۹
(43)
مادرِ مادربزرگم می گفت: اگه جلوی کسی که می گوزه نرینی، میگه کون نداره!
چهارشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۹
(42)
جدیدا توی هر کوچه و خیابونی که راه میرم به آدمی فکر می کنم که اسمش رو گذاشتند روی اونجا.
(41)
به کاری که به کار تو کار نداره کار نداشته باش.
دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹
(40)
واتسلاو؟
(39)
گفت : فال می خری؟
روی کلاه کپی رنگ و رو رفته ی پسرک فال فروش نوشته بود "?BUT WHY"
دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۹
(38)
اصولا برای ما ایرانی ها فرقی نمی کنه دو ماه یا دو هفته یا دو روز یا دو ساعت وقت داشته باشیم. ما درست در دو دقیقه ی آخر کارمون رو انجام میدیم!
(37)
.Now it's too late for you and your white horse to come around
پستهای جدیدتر
پستهای قدیمیتر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
پستها (Atom)
About me
من داستانم را جز تو برای کسی نگفتهام
گذشتهها گذشته و تو نباید فکر کنی که من خوشبخت نیستم. من دیگر هیچ وقت بدبخت نخواهم بود.
مشاهده نمایه کامل من
Archives
نوامبر 2010
(1)
اکتبر 2010
(11)
سپتامبر 2010
(25)
اوت 2010
(8)
ژوئیهٔ 2010
(12)
ژوئن 2010
(22)
مهٔ 2010
(29)
آوریل 2010
(18)
My Friends
M O N T A N A
mUg
Tales of a Ghost Town
The Blower's Daughter
آبی خاکستری سیاه
آنـــــــات
الـــهـه ی سکــوت. . .
انگار نه انگار
ایستگاه فضایی شوکا
بار هستی
تردستی حروف محدود
تهرانــــــر
دختر دستفروش مترو
دو من!!!
رسول یونان
رنگ های رفته دنیا
زمزمه های یک ابر
شازده کوچولو
عقاید یک آدم خیلی معمولی
قصه های من و کتابام
لـیــــدو
همین و دیگر هیچ
پرسه های موازی
پیاده رو
کافه فیلم
کافه کافکا
کافه کندو
کتاب هایی که می خوانیم
کوریون