شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۹
(2)
من کم کم دارم متوجه میشم وقتی کسی بهم گفت ماست سفید است، همیشه یه جایی در ذهنم برای این احتمال بذارم که یا ماست اصلا سفید نیست و یا اثبات سفیدی ماست مقدمه ایست برای نفی سیاهی از ذغال.
دوشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۹
(1)
یعنی آدم سراغ حافظ هم بره تیکه بشنوه واقعا اوج حال گیریه:
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را
.
پی نوشت: بزنم قلم کنم پای هرچی یوسف و یوسف درست کنه ها!
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را
.
پی نوشت: بزنم قلم کنم پای هرچی یوسف و یوسف درست کنه ها!
یکشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۹
و علت درس نخواندن ما
فقط اینکه د ختر رو زنده به گور کنند، جاهلیت نیس!
اینکه سر کلاس دانشگاه، استاد تحصیلکرده ی فرنگ دخترها رو در بحث شر کت نمیده، ازشون نظر نمیپرسه و حتی نگاهشون نمیکنه هم جاهلیته. تازه از نوع سخیف تر!
.
پی نوشت: حالا این سخیف که من گفتم یعنی چه؟
اینکه سر کلاس دانشگاه، استاد تحصیلکرده ی فرنگ دخترها رو در بحث شر کت نمیده، ازشون نظر نمیپرسه و حتی نگاهشون نمیکنه هم جاهلیته. تازه از نوع سخیف تر!
.
پی نوشت: حالا این سخیف که من گفتم یعنی چه؟
شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۹
دمت گرم رفیق
آدم تمام شب رو توی اتوبوس سیروسفر گذرونده باشه ، صبح زود خسته و خواب آلوده رسیده باشه دانشکده، بخواد بره صبحونه بخوره خفتش کنن تا خود ساعت 2 بعدازظهر یکریز مساله بذارن جلوش حل کنه و توضیح بده، بعدش که ولش کردند تا غروب گشنه سر کلاس و آزمایشگاه باشه.... خب اینا فقط از یه دوست برمیاد از نوع واقعیش!
جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۹
Show me the way
برای دیدن لبخند اون کارگر معدن چه راهی هست جز موندن توی این فضای وحشتناک بی تناسب؟!؟
.
پی نوشت: و اگر او تصمیم بگیرد (دیر یا زود) از این معدن تنگ و تاریک برود من چه خاکی بر سر بریزم؟
.
پی نوشت: و اگر او تصمیم بگیرد (دیر یا زود) از این معدن تنگ و تاریک برود من چه خاکی بر سر بریزم؟
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۹
چرا هیچ کس هیچ چیز نگفت؟
هیشکی به من نگفته بود اگه عاشق یه کارگر معدن شدی هیچ لازم نیست خودتم بری کارگر معدن شی.
.
پی نوشت : تابلوئه که کارگر معدن مثاله دیگه، نه؟
.
پی نوشت : تابلوئه که کارگر معدن مثاله دیگه، نه؟
سهشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹
درد بی درمون
خب من از وقتی گم شدم خودم رو با هر جماعتی امتحان کردم بلکه ریشه ام رو پیدا کنم. نه با اکیپ دراویش و صوفیان حال کردم نه با گروه شیطان پرستی. نه با هیأتی ها جور شدم نه با لائیک ها. نه ختم انعام بهم فاز داد نه پارتی مختلط. نه رمان های مؤدب پور و فهیمه رحیمی جذبم کرد نه کلمات کافکا و هدایت. نه با پیچوندن کلاس و خیابون گردی کرمم خوابید نه با حضور در مجامع علمی و راه اندازی تیم رباتیک. نه با اصفهانی و شجریان حالم خوب شد نه با رضایا و ساسی مانکن. نه فال قهوه و تاروت و رمل و اسطرلاب دلم رو خوش کرد نه شمع روشن کردن توی کلیسا. نه تریپ ورزشکاری بهم اومد نه سیگار و قرص روانگردان.
خلاصه وقتی واقعا میخوام خودم باشم با هیچ کس و هیچ چیز حال نمی کنم.
.
خلاصه وقتی واقعا میخوام خودم باشم با هیچ کس و هیچ چیز حال نمی کنم.
.
پی نوشت: یعنی من شاید فهمیدم کی نیستم ولی هنوز نفهمیدم کی هستم.
I'm so sorry
امان از اون روزی که من به کسی بگم "تقصیر من بوده، ببخشید".
یعنی تمام اجدادش رو به طور نامحسوس میارم جلو چشمش. تا وقتی هم که اشتباهات همه موجودات عالم (از گرم شدن کره زمین بگیر تا گناه آدم و حوا) رو به گردن نگیره ول کن معامله نیستم.
دوشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۹
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۹
کی به کیه؟
تعطیل می کنند، تکذیب می کنند، دوباره تعطیل می کنند
.
پی نوشت: اینا همونایی هستن که تو دانشگاه نماز میخونن، تو مصلی کتاب میفروشن.
.
پی نوشت: اینا همونایی هستن که تو دانشگاه نماز میخونن، تو مصلی کتاب میفروشن.
سهشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۹
دوشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۹
تلقین مثبت
لـذات دنیوی همـه هیــــچ است نزد من
در خاطر از تغیر آن هیچ ترس نیست
روز تنعم و شب عیش و طرب مرا
غیر از شب مطالعه و روز درس نیست
.
اینو با خط نستعلیق نوشتند، قدم به فدم تو ساختمون دانشگاه آویزون کردند. یعنی آدم هر دفعه چشمش میفته بهش چندشش میشه!
.
پی نوشت: حالا اگه گفتی شعر از کیه؟؟!
در خاطر از تغیر آن هیچ ترس نیست
روز تنعم و شب عیش و طرب مرا
غیر از شب مطالعه و روز درس نیست
.
اینو با خط نستعلیق نوشتند، قدم به فدم تو ساختمون دانشگاه آویزون کردند. یعنی آدم هر دفعه چشمش میفته بهش چندشش میشه!
.
پی نوشت: حالا اگه گفتی شعر از کیه؟؟!
mi amas vin
mi amas vin یک جمله به زبان فراساخته اسپرانتو ست که به معنی دوستت دارمه!
.
پی نوشت: به یاد دیوانه ای که مرد.
شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۹
Propaganda
یه دختر 5ساله به داداشی 7ساله ی من گفته" هرکی بزرگ شه زن نگیره میمیره!"
یعنی من پایه شدم تمام مردان مجرد زنده و خوشحال عالم رو به داداشم نشون بدم که تحت تاثیر این تبلیغات کاذب قرار نگیره.
پی نوشت: !!!
یعنی من پایه شدم تمام مردان مجرد زنده و خوشحال عالم رو به داداشم نشون بدم که تحت تاثیر این تبلیغات کاذب قرار نگیره.
پی نوشت: !!!
توانایی
سوال : آیا دخترها میتونن هیز باشند؟؟!
جواب : دقیقا به همون اندازه که پسرها میتونن خاله زنک باشند!
جواب : دقیقا به همون اندازه که پسرها میتونن خاله زنک باشند!
سهشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۹
بی لبخند، بی اشک
چراغ ها را خاموش کنید
من دلگیر نخواهم شد
آن روز هم که بهانه آوردید
و دوستی کاغذیمان را مچاله کردید
من بی لبخند و بی اشک کنار پرچین ایستاده بودم
.
من دلگیر نخواهم شد
آن روز هم که بهانه آوردید
و دوستی کاغذیمان را مچاله کردید
من بی لبخند و بی اشک کنار پرچین ایستاده بودم
.
پی نوشت: این رو یه جا لای دفترهایم پیدایش کردم. مال خودم نیست ولی حال خودمه.
کمی آنسوتر
ای عزیز دل که از آنسوی شیشه ها می نگری، ما در اینسو تو را می بینیم چرا که شیشه رفلکس نیست.
.
پی نوشت: یعنی من هرکاری می کنم بعدش فکر می کنم اگه این کارو نمی کردم و اون کار رو می کردم بهتر بود. تازه بعضی وقتها که اون کار رو می کنم میبینم نه، اون یکی کار بهتر بود.
از رفتنم ناراضی ام. از نرفتنم هم.
از گفتنم ناراضی ام. از نگفتنم هم.
از دیدنت ناراضی ام. از ندیدنت هم.
خلاصه در مود نارضایتی به سر می برم عجیب.
حس خانومی
کوچولو که بودم به مامانم میگفتم واسم آلاسکای شاتوتی بخره. وقتی تموم می شد لبهایم یخ بود و حسابی قرمز. اون موقع احساس می کردم خیلی خانوم شدم!
الان که مثلا بزرگ شدم آلاسکا که جواب نمیده هیچ، دیگه هیچ چیزی هم این احساس خوب خانوم شدن رو بهم نمیده.
الان که مثلا بزرگ شدم آلاسکا که جواب نمیده هیچ، دیگه هیچ چیزی هم این احساس خوب خانوم شدن رو بهم نمیده.
بذار بخوابم
سر صبحی که خواب آلود و داغون داریم میریم سرکار و دانشگاه و غیره، میخوایم ایستاده در اتوبوس یا لمیده در تاکسی( یا سرویس یا ماشین پدر گرامی) چرتی بزنیم. یعنی خفه کن اون رادیوی لعنتی رو که هی فریاد میزنه "جوان ایرانی، ســـــــــــــــــــــــلام!"
.
.
پی نوشت 1: اونایی که صبحها خودشون تا محل مورد نظر رانندگی می کنند، خیلی مَردند!
پی نوشت 2: استثنائا روزهایی که سعید پورمحمودی اجرا میکنه رادیو روشن باشه با صدای بلند لطفا.
another way

If you don’t like the road you’re walking,
start paving another one.
.
!ر این زمینه زنبور بی عسل صد شرف دارد به من که عالم بی عملم
Hot or Not

آهای شمایی که تا بنی بشری در زاویه ی دیدت قرار می گیره به این فکر می کنی که “?He/she is hot, or not” ، بدان و آگاه باش که ظاهربینی بیش نیستی.
برو و در اصلاح خود بکوش تا آدم شوی!
برو و در اصلاح خود بکوش تا آدم شوی!
دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۹
Hidden
مثه کبکی که سرش رو می کند تو برف، سرم رو می کنم توی مانیتور که چشمم به چشمت نیفته. خودت بفهم دیگه!
.
پی نوشت:
کیه چشمای تو رو ببینه طاقت بیاره؟
تو باید قصه باشی،قصه حقیقت نداره
من که رسم عاشقی رو مثه مجنون بلدم
تو رو باور می کنم اما هنوز مرددم
تو رو از خیال شاعرا به من هدیه دادن
تو رو از باغای خلوت خدا فرستادن
اون کدوم ابره که دلتنگ تو باشه نباره؟
کیه با چشم تو روبرو بشه کم نیاره؟
تو باید قصه باشی،قصه حقیقت نداره
من که رسم عاشقی رو مثه مجنون بلدم
تو رو باور می کنم اما هنوز مرددم
تو رو از خیال شاعرا به من هدیه دادن
تو رو از باغای خلوت خدا فرستادن
اون کدوم ابره که دلتنگ تو باشه نباره؟
کیه با چشم تو روبرو بشه کم نیاره؟
یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹
مخابرات مزخرف
یعنی خاک بر سر این مخابرات لعنتی که کل روابط اس ام اسی من را برده زیر سوال!
یعنی واسه یکی send میشه دلیوری نمیاد
واسه یکی send نشده دلیوری میاد
واسه یکی از طرف من میره از طرف اون نمیاد
واسه یکی از طرف من نمیره از طرف اون میاد
واسه یکی هر وقت می خواد میره و میاد هروقتم نمیخواد نمیاد
حالم بهم خورد واقعا.
.
پی نوشت: حالا کی مسئولیت این سوءتفاهم های ایجاد شده را به عهده میگیره؟
شما پاسخگوی کدورت های ایجاد شده بین فرندز ما هستی آقای مخابرات؟
بیا درستش کن.
?Isn't anyone tryin to find me
تازگی ها خیلی انرژی کم میارم. هرکی رو میبینم باید کلی پردازش کنم. (این کی بود؟واسه من کی بود؟کدوم من رو میشناسه؟ چی میدونه؟چی رو نمیدونه؟ چی رو چطوری میدونه؟چقدر میدونه؟...)
چرا من خودم نیستم؟ چرا من نمیتونم خودم باشم؟ چرا من نمیتونم فقط یه من باشم، نه صدها من، نه هزارها من... .
من شدم زندانبان. زندانبان من هایی که درون من اسیرند. هر لحظه باید انتخاب کنم به کدوم من اجازه ی حضور بدم.
وقتی کسی ازم سوالی می پرسه (سوال خیلی معمولی مثه حالت چطوره؟) باید جلوی این هزارها من رو بگیرم که فقط یکی خودش رو نشون بده. معمولا هم این قدر شلوغ میشه که اون من اشتباهی می پرد بیرون نه اون منی که باید ظاهر میشد.
اوایل بهتر بود. من قدرتم بیشتر بود یا اینها کمتر بودند نمیدونم. اما حالا... .
از اول که اینها این قدر زیاد نبودند. خیلی کوچولو که بودم (مثلا چهار ساله م بود) یه منِ هالو ساختم برای مواقعی که فهمیدنم باعث میشد مامان بابام یه سری مسائل رو ازم مخفی کنند. وقتی منِ هالو ظاهر میشد دیگه کسی چیزی رو قایم نمی کرد.
بعدش یه منِ بچه مثبت ساختم که خانواده و معلمهایم رو خوشحال کنم.
یه منِ عصبانی واسه وقتهایی که می خواستم کسی طرفم نیاد.
یه منِ بی احساس واسه وقتهایی که می خواستم گریه م درنیاد.
یه منِ خودخواه واسه وقتهایی که اعتماد به نفس نداشتم.
یه منِ خودخواه واسه وقتهایی که اعتماد به نفس نداشتم.
یه منِ دلقک واسه وقتهایی که می خواستم کسی رو بخندونم.
یه منِ نازک نارنجی واسه وقتهایی که زیادی پوستم کلفت بود.
...
آمار همه ی این من ها رو داشتم. ولی یه روز انگار اینها شروع کردند به تزویج و زاد و ولد. هی تولید شدند. اتوماتیک بدون اینکه نظر من رو بپرسند هرجا که خوششون می اومد با هم ترکیب می شدند و یه من جدید ظاهر می شد.این جوری شد که من گم شدم.
این جوری شد که من خودم را در سرزمین من ها گم کردم.
هیشکی هم حوصله نداره بگرده و پیدایم کنه.
حالا شماها که از من ایراد می گیرید که من ثبات شخصیت ندارم و هربار یه جور حرف میزنم و غیره، نمیدونید که من خودم دارم چه عذابی می کشم.
Grandpa
پدربزرگم یه عادت قشنگ داشت. هر بچه ای که به دنیا می اومد واسش یه درخت می کاشت. آن درخت با آن بچه بزرگ می شد، فصلهای زندگی اش را طی می کرد. حکمتش چی بود هنوز نمیدونم. ولی یه جورایی انگار سرنوشت آدمها با درختشان گره خورده بود. انگار شخصیتشان به درختشان ربط داشت.
من درخت گیلاس بودم.
پی نوشت: پدربزرگم که به رحمت خدا رفت خانه ی پدری فروخته شد. من ماندم و حسرت آن باغچه که خراب شد و جایش برج ساختند.
نوشتنم آرزوست...
من کشف کردم زیر دوش حمام خیلی نوشتنم میاد!
حالا مشکل اینه که آنجا نه کاغذ و خودکار میشه برد نه ام پی تری. یعنی هیچ راهی برای ذخیره ی تراوشات ذهن بیمارگونه ام ندارم.
راهکار ارائه بدهید plz.
شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۹
اشتراک در:
پستها (Atom)