skip to main
|
skip to sidebar
راهبه ی بدنام
نکته بسیار و واژه ها کوچک ، حرفهایی نگفتنی دارم
آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را
اگر که می بارد بر چتر آبی تو
و چون تو نماز می خوانی
من خداپرست شده ام
شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹
(47)
نگو خودتو بذار جای من!
نمی تونم. من فقط میتونم خودم رو جای خودم بذارم.
۱ نظر:
月光
۲۲ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۵۰
لازم نیست بذاری، همیشه حای خودت هستی خب. نیستی؟
پاسخ دادن
حذف
پاسخها
پاسخ دادن
افزودن نظر
بارگیری بیشتر...
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
About me
من داستانم را جز تو برای کسی نگفتهام
گذشتهها گذشته و تو نباید فکر کنی که من خوشبخت نیستم. من دیگر هیچ وقت بدبخت نخواهم بود.
مشاهده نمایه کامل من
Archives
نوامبر 2010
(1)
اکتبر 2010
(11)
سپتامبر 2010
(25)
اوت 2010
(8)
ژوئیهٔ 2010
(12)
ژوئن 2010
(22)
مهٔ 2010
(29)
آوریل 2010
(18)
My Friends
M O N T A N A
mUg
Tales of a Ghost Town
The Blower's Daughter
آبی خاکستری سیاه
آنـــــــات
الـــهـه ی سکــوت. . .
انگار نه انگار
ایستگاه فضایی شوکا
بار هستی
تردستی حروف محدود
تهرانــــــر
دختر دستفروش مترو
دو من!!!
رسول یونان
رنگ های رفته دنیا
زمزمه های یک ابر
شازده کوچولو
عقاید یک آدم خیلی معمولی
قصه های من و کتابام
لـیــــدو
همین و دیگر هیچ
پرسه های موازی
پیاده رو
کافه فیلم
کافه کافکا
کافه کندو
کتاب هایی که می خوانیم
کوریون
لازم نیست بذاری، همیشه حای خودت هستی خب. نیستی؟
پاسخ دادنحذف