skip to main
|
skip to sidebar
راهبه ی بدنام
نکته بسیار و واژه ها کوچک ، حرفهایی نگفتنی دارم
آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را
اگر که می بارد بر چتر آبی تو
و چون تو نماز می خوانی
من خداپرست شده ام
چهارشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۹
(77)
عشق یعنی اینکه وقتی در خسته ترین روز به زشت ترین حالت قابل تصور دراومدی و از خودت بدت می یاد، او تو رو خوشگل خانوم صدا میزنه.
۱ نظر:
月光
۳۰ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۶:۰۶
دستش درد نکنه واقعا
پاسخ دادن
حذف
پاسخها
پاسخ دادن
افزودن نظر
بارگیری بیشتر...
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
About me
من داستانم را جز تو برای کسی نگفتهام
گذشتهها گذشته و تو نباید فکر کنی که من خوشبخت نیستم. من دیگر هیچ وقت بدبخت نخواهم بود.
مشاهده نمایه کامل من
Archives
نوامبر 2010
(1)
اکتبر 2010
(11)
سپتامبر 2010
(25)
اوت 2010
(8)
ژوئیهٔ 2010
(12)
ژوئن 2010
(22)
مهٔ 2010
(29)
آوریل 2010
(18)
My Friends
M O N T A N A
mUg
Tales of a Ghost Town
The Blower's Daughter
آبی خاکستری سیاه
آنـــــــات
الـــهـه ی سکــوت. . .
انگار نه انگار
ایستگاه فضایی شوکا
بار هستی
تردستی حروف محدود
تهرانــــــر
دختر دستفروش مترو
دو من!!!
رسول یونان
رنگ های رفته دنیا
زمزمه های یک ابر
شازده کوچولو
عقاید یک آدم خیلی معمولی
قصه های من و کتابام
لـیــــدو
همین و دیگر هیچ
پرسه های موازی
پیاده رو
کافه فیلم
کافه کافکا
کافه کندو
کتاب هایی که می خوانیم
کوریون
دستش درد نکنه واقعا
پاسخ دادنحذف