پدربزرگم یه عادت قشنگ داشت. هر بچه ای که به دنیا می اومد واسش یه درخت می کاشت. آن درخت با آن بچه بزرگ می شد، فصلهای زندگی اش را طی می کرد. حکمتش چی بود هنوز نمیدونم. ولی یه جورایی انگار سرنوشت آدمها با درختشان گره خورده بود. انگار شخصیتشان به درختشان ربط داشت.
من درخت گیلاس بودم.
پی نوشت: پدربزرگم که به رحمت خدا رفت خانه ی پدری فروخته شد. من ماندم و حسرت آن باغچه که خراب شد و جایش برج ساختند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر